گاهي وقتها روزهايي در زندگي هست كه هر چند كوتاه...
روزهايي هست كه اگر به تعداد روزهاي عمرت تقسيم شود عددش به صفر ميل ميكند، اما آنقدر عرضشان زياد است كه كسي نظر به طول كوتاهشان نمي اندازد...
امروز كه دلتنگ رفتني و دلتنگ ديدن رفتگان، ديروز كه از خاطره هاي رفتگان ميگفتي ...
و پريروز كه دلتنگ بسيار شده بودي من نمي دانستم با كدام سخن بايد كه تو را آرام كرد، و من خود از تو ناآرامتر ميشدم، ناآراميت قطره به قطره در جانم ميريخت
ياد آن صبحي افتادم كه بوي بهار تازه آمده با بوي نم خاك رس در مشامم پيچيده بود و مرا بي تاب معنايي كرده بود كه هيچ نمي دانستم كه چيست، دلتنگيهايت هر بار بيشتر مرا به ياد آن جايگاه ها كه به اندازه ي نيم متر در زمين كنده بودند و محل سجده عشق بود و رويش نوشته بودند دو ركعت نماز عشق مي اندازد، ياد آن ناله هايي كه شنيده بودم و رفته بودم به سمتشان، ديده بودم مرد ريز نقشي را كه نماز عشق ميخواند و سجده عشق به حا ميآورد و هاي هاي گريه ميكند...
نمي دانستم چرا؟! درك نمي كردم براي چه! اما مي دانستم كه چيزي بايد باشد كه من نمي دانم، 5 روز تمام كارم اين بود كه رد او را ميان سجده گاه هاي عشق بزنم و گوش فرا دهم به گريه هاي عاشقانه اش، به ذجه هاي پر دردش و به اعتراضهاي مظلومانه اش...
تا روز آخر پيش نرفته بودم، براي چند نفري خاطره گفته بود، من با واسطه از خاطره هايش خبر دار بودم، وقت رفتن براي خداحافظي كه نزديك شدم، گفتم از ما راضي باشيد، حرفي زد كه هنوز وقتي تن صداي مظلومش را به ياد ميآورم دلم آتش ميگيرد، گفت همه مي آيند و ميروند،دعا كنيد من شهيد شوم، بغض گلويم را گرفت، شهادت چه بود كه اينطور از شنيدن نامش منقلب شده بودم و اشك چشمانم جاري شده بود، خود نيز نمي دانستم، سكوت كردم، پاسخي ندادم...
اما امروز كه دوبار خاطره را به خاطر آوردم پاسخي يافتم براي دل تنگ و تنها مانده اش...
او مانده است كه يادگار باشد، مثل بانويش زينب، مثل آقايش سجاد، مثل همه ي آنها كه ماندند و دفاع كردند، مثل همه ي آنها كه بايد مي ماندند و عشق ورزيدن را مرور ميكردند، مثل همه ي آنها كه خدا دستچين كرده بود براي پيام آوري، دلتان تنگ نشود، بغضتان نگيرد، شما خيلي مرد تر از شير مرداني هستيد كه رفتند، شما ده فرمان موسي به دست داريد، قرآن محمد، كتاب عيسي، نوح و ابراهيم، شما پيام آور اهوراي زرتشتيد، شما يك دنيا از نقاشيهاي ماني را در چشم نگاشته ايد، شما پيام آوريد، ماندنتان لطف حق تعالي به ما بوده است، ماندنتان يعني آنكه شما برگزيده ايد، بد است آدم هم صنف زينب كبري باشد؟! بد است آدم در صف مردان سجاد كربلا باشد؟!
من كه گمان بد بودن ندارم از اين مجال...
