
يك رديف از مزار شهدا رو با آب شسته بودند،همون رديفي كه قرار بود مهمانها در دو طرفش بايستند،پرچم ايران داشت اوون ميون خودنمايي مي كرد و باد كه ميزد به زيرش و مي رقصوندش حال خوبي به آدم ميداد...
دلم گرفت، دلم ميخواست يه ظرف آب بردارم و همه ي مزارها رو با آب بشورم، اما خوب داشتن ساخت و ساز ميكردن و اگه شسته ميشدند يكي دو ساعت بد گلي ميشدند و مي موند تا وقتي كه يكي بياد سر مزارشون...
از چمران گفتند و وصيت نامه اش رو خوندند،قبلا اين وصيت نامه رو خونده بودم، اما وقتي صداي گوينده در بلندگو مي پيچيد و اونطور با تنين پخش ميشد مو به تن آدم سيخ ميشد، احساس ميكردي كه از داخل داري تهي ميشي...
احساس جالبي، هميشه اين حس وجود نداره، اما وقتي مياد سراغت كه در مقابل يه وجود بزرگ ريز شده باشي...
نمي دونم بقيه چه حسي داشتند اما من خيلي كوچك بودم در مقابل شوري كه در وصيت نامه دكتر چمران موج ميزد...
