تبليغاتX
در انتظار معجزه...

تانكني جاي قدم استوار پاي منه درطلب هيچ كار

• چند سالته؟

ـ : 6 سال!

ـ : چه پسر خوبی! آمدی اینجا چیكار!

ـ : آمدم آقای خامنه‌ای را ببینم!

ـ : آفرین!

ـ : تازه یک چیزی هم آوردم كه برای رهبر بخوانم.

ـ : بارك الله ! خودت نوشتی.

ـ : نه! مامانم نوشته!

ـ : آفرین به مامانت! این كی …

ـ : بابامه! آوردمش اون هم آقای خامنه‌ای را ببینه…

تقریبا شبیه دیالوگی بود كه بین فیلم‌بردار و پسركی كه ویلچر پدرش را هدایت می‌كرد! رد و بدل شد.

خیلی فضای عجیبیه…!

• امروز می خواستم در قسمت جلو-vip- بنشینم، برای همین، همْ صبح زود از خواب بلند شدم، همْ از درب صحن آزادی، درب پشت جایگاه رفتم. اینجا محشری به پاست…

• همه ویلچرها در صف ایستاده‌اند تا به نوبت وارد شوند. بعضی‌ها بدون همراه آمده‌اند. این یعنی اینكه ویلچری‌ها خودشان باید، خودشان را به داخل ببرند. این یعنی اینكه داری می‌روی، توی راه یك ویلچری را می‌بینی كه تمام بدنش می‌لرزد. می‌گویند گردنی است. این یعنی اینكه بالكل تعطیله. این یعنی این كه وقتی نگاهش می‌كنی می‌خواهی با آن همه ریش و سیبیل، وسط راه بنشینی بلند بلند عربده بكشی، داد بزنی، گریه كنی! این یعنی اینكه هیچ وقت نتوانی جدی پاسخ این سؤال را بفهمی كه «چی» او را با این حالش به اینجا كشانده است. این یعنی اینكه دلت باید به حال خودت بسوزد. این یعنی اینكه محشریه اینجا…

• برای اینكه زودتر به جایگاه برسم و شروع كنم به ثبت حاشیه‌ها؛ این بار هم چند تا از برادران جانباز را جا زدم. مثل دیروز که چندتایی را جا زده بودم!

• دم گیت بازرسی تعداد زیادی از ویلچری‌هایی كه بی‌همراه بودند –احتمالا- دنبال راه چاره‌ای می‌گشتند كه چه جوری خودشان را به جایگاه برسانند. مجبور شدم علاوه بر نقش خبرنگاری نقش همراه آن‌ها را هم بازی كنم…

• خدا خیر آن چند خدام را بدهد! وقتی خاطرم جمع شد كه به كمك اون ویلچری‌ها آمدند، خودم را كندم و سریع به جایگاه رساندم…

• كُلاً امروز قسمت ما شده كه همه كاری بكنیم، جز خبرنگاری! دم ورودی جایگاه یک بابایی داشت می‌گفت كه دیابتی شدیده! و باید این نان و پنیر را با خودش داخل ببره و الا ممكن است وسط صحبت‌های آقا غش كند و رودست بچه‌های حفاظت بماند!

مسئولیت خطیر بردن بسته نان و پنیر تا محل بچه‌های چك و خنثی و برگرداندن آن‌ها تا دم در ورودی جایگاه به من سپرده شد!

• بالاخره تو رفتم…

• تا تو رفتم همان كنار؛ دم در نشستم. انصافا جای خوبی بود! مهمتر از اینكه هم به جایگاه اشراف داشتم و هم به جمعیت، در ضمن می‌توانستم تكیه هم بدهم!

داشتم پیش خودم دو دو تا چهار تا می‌كردم كه این فیض، پاداش كمك به جابجایی ویلچری‌ها بوده و یا بخاطر پذیرفتن مسئولیت بردن بسته نان و پنیر، كه یكی از عزیزان حفاظت زد سر شانه ام:

ـ : داداش؛ لطفا از اینجا بلند شو؛ اونجا بشین!

اونجا یعنی اینكه نه می‌توانستی تكیه بدهی، نه به جایگاه اشراف داشته باشی!

• تقریبا یک كم این ورتر؛ یعنی دقیقاً روبروی من 3 ـ 4 ردیف از جانبازهای ویلچری نشسته‌اند…

• لطفا گیرْنده چرا هی می‌گویی ویلچر یا ویلچری. زرنگ باشی عمق معنا و نشاط قداست این كلمه را درك می كنی! …

• بازار شعار و تكبیر و هم‌خوانی‌های اشعار از دیدارهای روز قبل خیلی داغتره! … خیلی داغ‌تر!

• بر خلاف احتمالات همیشه، این بار وظیفه تهییج جمعیت و شعاردهی را خانم‌ها بر عهده گرفته‌اند. یك نفس شعار می‌دهند. آقایون هم مجبورند همكاری كنند و در این رجز خوانی با تمام وجود مایه بگذارند.…

 

• جانبازی را روی تخت آوردند. قطع نخاعیست … انگار نه انگار غیر از سر، چیزی ندارد! لبخند می‌زد و با دكتر همراهش مرتب شوخی می‌كرد.

… آدم در برابر این همه … این همه … نمی دانی اسمش را چی بگذاری! در قاموس فرهنگ لغاتت‌ كلمه‌ای را پیدا نمی كنی، یعنی اصلا به تو اجازه نمی‌دهند كه بتوانی پیدا كنی!

بعضی وقت‌ها، لازمه آدم (حتی اگر خبرنگار باشد و كارت ویژه دیدار داشته باشد!) قلمش را بكشد، كاغذ‌هایش را پاره كند و برود خودش را لای گل دیوار دفن كند!

• مراسم رسما شروع شد. اول آقای مجری، بعد قرائت قرآن.

• یك قاری 70 درصدی. (شاید بهتر از این نشود یك نفر را مدح كرد.) از روی ویلچر قرآن می‌خواند…

• یك جانباز من را صدا كرد:

ـ : آقای برادر، می‌شه یكی از اون برگه‌های دستت با یك خودكار قرض بدی!

ـ : بعله !

ظاهرا می‌خواست نامه‌ای به «رهبر»ش بنویسد.

• یه آقایی بین جمعیت ویلچری‌ها راه می‌رود و پلاستیك دستش را پر از نامه‌هایی می‌كند كه احتمالا برگه‌هایش از آقایان برادری مثل من قرض گرفته شده!

• نوبت به شعر خوانی یكی از جانبازان رسید..

• بلافاصله بعد از شعر خوانی آقا آمد. وسط جمعیت بعضی ها لی لی می‌كردند! یك پا نداشتند یا داشتند و مصنوعی بود! برای اینكه خودشان را هر چه زودتر به رهبر برسانند یاد كودكی را زنده می‌كردند!

• هماهنگی هم‌خوانی سرودها در حد افتضاح بود…

• 3 شهید، 2 جانباز! بچه‌هایش را این طوری تقسیم بندی کرده است. وقتی پشت تریبون به عنوان پدر 3 شهید و 2 جانباز دعوت شد، همه یک جورایی تو کف ماندند.

نه بسم الله گفت، نه هیچی دیگر. دست‌هایش را بلند کرد و شعار داد: الله اکبر! جانم فدای رهبر!

مو را بر بدن جمعیت سیخ کرد! تقریباً همه بدون اینکه بفهمند، دیدند که دست‌هایشان بلند شد و الله اکبر، جانم فدای رهبر می‌گویند. خیلی‌ها هم گریه کردند.

• گریه می‌کرد و حرف می‌زد. شیرین حرف می‌زد. بدون هیچ گونه تکلف و تقیدی.

• فرزند یکی از شهدا برنامه بعدی را اجرا کرد. دکلمه خواند… نه... مقاله خواند!

• نشسته‌ای و می‌خواهی گریه کنی! دور و برت را که نگاه می‌کنی با کلکسیونی از اعضا و جوارح قطعه قطعه شده و از هم گسسته‌ای مواجه می‌شوی که فقط یک اراده پولادین می‌تواند آن‌ها را کنار هم بچسباند!

• غزل بگو که غزل از زبان تو زیباست       سخن بگو که سخن گفتنت مسیحاییست

آقا، شروع کردند…

• حقیقتاً برای من افتخار و شرف است که در میان خانواده شهدا قرار گرفتم ـ رهبر گفت. همان اول، بعد بسم‌الله.

• یکی اون وسط هی می‌خواست تکبیر بگوید، هی نمی‌شد. هی سعی می‌کرد جمعیت را تهییج کند، هی خرابکاری می‌کرد. بدجوری روی اعصاب راه می‌رفت…

• رهبر چند توصیه جدی کرد:

ـ نگذارید نام شهیدان دستخوش فراموشی شود...

ـ فرزندان شهدا، خانواده شهدا به پدران شهید خود افتخار کنید...

ـ یاد شهدا را همه باید نصب‌العین خودشان قرار دهند...

ـ خود خانواده شهدا باید پاسدار ارزش‌های حقیقی شهدا باشند...

ـ بنیاد شهید با تمام توان، خود را در خدمت رفاه مادی و معنوی خانواده شهدا قرار دهد...!

احتماً مسئولین بنیاد شهید، دیگر خواب نخواهند داشت!

• یکی از جانبازان حالش بد شد، از جلسه بردنش بیرون.

• یه جایی از صحبت‌ها آقا گفت:

ـ سلطه‌گران غلط می‌کنند که بر کشوری غیر کشورشان سلطه‌گری کنند…

ـ سلطه‌پذیران بیجا می‌کنند علی رغم میل باطنی ملتشان اجازه سلطه‌گری می‌دهند…

این یعنی؛ تا تَهِ سیاست خارجه ما تکلیفش روشن روشن است!

• دیدار که تمام شد، یک دیدار پشت پرده شروع شد. همان جانبازی را که روی تخت آورده بودند، پشت پرده بود. آقا آمد بالای سرش. روبوسی و دستبوسی. گفت: آقا! التماس دعا. شنید: شماها باید ما را دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:9  توسط بی تاب   | 

صدای شلیکی در دور دست

صدای سوتی تند و کش دار

صدای انفجاری خفیف که به خمپاره نمی ماند

صدای خسته زمینی که از انفجار نمی لرزد

صدای دوست من

بغل دستی تو

فرمانده گردان گاز ... گاز ... گاز ...

صدای سوختن پوستی لطیف

صدای جز و جز کردن ریه ای تنگ

صدای ضربان تند قلبی نازنین

صدای گردش سریع مردمک چشمی زیبا

صدای خس و خس سینه ای سوخته

صدای ترکیدن طاول های شیمیایی

صدای گریه های بی صدای دخترک بر بالین پدر

صدای هق هق همسر در داغ شوهر

صدای من

صدای تو

صدای ما

صدای شاعری که عربده کشان از شهدا می سراید

صدای شیپور جنگی که نواخته می شود

...

و ...

و صدای گوش هایی که نمی خواهند بشنوند

و چشم هایی که نمی خواهند ببینند

و دست آخر این که

صدای بزرگی که عارفانه می نگرد و لبانش نجوا می کنند:

"کسی که خود را به خواب زده هیچگاه نمی توانی بیدار کنی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:6  توسط بی تاب   | 

گفت وگو با حميد داوودآبادى مسئول سايت جامع ساجد

حميد داوودآبادى متولد ۲۵ مهر ۱۳۴۴ تهران است؛ اما خود او مى گويد: در ۲۵ مهر ۱۳۶۰ كه پا به جبهه گذاشته، بار ديگر متولد شده است.او كار نويسندگى را از سال ۱۳۶۷ با خاطراتى از جبهه در روزنامه جمهورى آغاز كرد و نخستين كتابش را با نام «يادياران» در سال ۶۹ به رشته تحرير درآورد. وى از آن سال تاكنون به فعاليت خود ادامه داده و حاصل اين دلمشغولى چاپ ۱۴ عنوان كتاب به نام هاى يادياران، ياد ايام، تفحص، دجله در انتظار عباس، پرواز پروانه ها، خاطرات انقلاب، خاطرات شكنجه، آيا مى دانيد؟ دفاع مقدس در اينترنت، ستارگان درخشان تاريخ، پاره هاى پولاد و كمين جولاى بوده است.وى همچنين در اين روزها مشغول نوشتن آخرين صفحه هاى كتابى با عنوان چادر وحدت است، كتابى كه در آن وقايع سال هاى ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۰ را شرح داده است.داوودآبادى كه دراين سال ها هميشه از شغل هاى دولتى گريزان بوده است، به عنوان سردبير مجله فكه، دبير نشريه فرهنگ آفرينش و سردبير مجله ۱۵ خرداد فعاليت كرده و نيز همكارى هاى كوتاه مدتى را با روزنامه هاى كيهان و جمهورى داشته است.و امروز سايت ساجد كه يك بانك جامع اطلاعاتى دفاع مقدس است، زيرنظر داوودآبادى است. اين سايت از يك سال پيش ايجاد شده است.فعاليت اين بانك اطلاعاتى بهانه اى شد تا ما ميزبان اين نويسنده جنگ باشيم.
 

حمید داودآبادی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط بی تاب   | 

ايثارو شهادت در شمار عالي‌ترين مڧاهيم الهي و حاصل متعالي‌ترين ارزش‌هايي هستند كه يك انسان مي‌تواند كسب كند،اين مڧاهيم اثر گذار و تعالي بخش مي توانند ڧرهنگ يك جامعه را بغايت  تحت تاثير قرار دهند و والاترين بركات را به آن ببخشند .  پيام و آرمان شهدا به دليل عظمت مرتبه‌اي كه شهدا بدان دست ياڧته‌اند عالي‌ترين پيام‌هايي است كه به انسان‌ها مي‌رسد و چون از نهاد پاك‌ترين و بلندمرتبه‌ترين انسان‌ها برخاسته است، پيامي از جنس پيام انبياء الهي است. شهدا ، ڧرزانگان و برگزيدگان نسل خود بوده‌اند و اصلي‌ترين پيام آن‌ها براي نسل امروز، پيمودن همان طريقي است كه خود طي كرده‌اند كه طريق الي الله است. معناي اين مسيرتبلور همه آرمان‌ها و انديشه‌هايي است كه انسان خداجو جستجو مي‌كند. شهدا از اين منظر رسولاني هستند كه پيام خدايي شدن و خدايي زندگي كردن را ابلاغ مي‌كنند. انسان‌هايي كه در پي چنين آرمان‌هايي باشند بي‌گمان، پيام شهيدان را به درستي درك كرده و براي خدا و به سوي خدا گام برمي‌دارند. چنين پيامي در شرايط حاضر، براي جامعه ما بسيار حائز اهميت است. زيرا حاصل اين پيام دست ياڧتن به يك محيط سالم و سازنده است كه انسان ها در آن ، به درستي پرورش مي‌يابند و استعدادهاي خود را بارور مي‌سازند.
در شرايط كنوني بيان يك مساله  به عنوان مهم‌ترين گره ڧرهنگي  كار ساده‌اي نيست، زيرا بسياري از مشكلات و مسايل امروز در حقيقت، موارد مرتبط به هم هستند و به صورت مقولات مجزا نمي‌توان به آن‌ها نگريست. معذالك اگر چنين مساله اي قابل كشڧ باشد بي شك با اكسير تعالي بخش و رشد دهنده ڧرهنگ  ايثار مي توان با آن رو در رو شد .
    حقيقت اين است كه اگر معرڧي شهدا و ايثارگران  در شرايط امروز به خوبي و شايستگي صورت پذيرد و به قالب‌هاي مرسوم و بيان‌هاي تكرار شده محدود نشود، بيش‌ترين ميزان تاثيررا بر تمام ڧضاي جامعه خواهد نهاد . تقويت باورهاي ديني و ملي كه در حقيقت امروز جزو مهم‌ترين مسايل سياسي و ڧرهنگي و در رديڧ مهم‌ترين رسالت‌هاي ماست از جمله مواردي است كه با معرڧي شخصيت و شان شهدا و آرا و آرمان‌ها و انديشه‌هاي آن بزرگواران، بغايت تحت تاثير قرار مي‌گيرد. اگر انسان ايراني، انساني انگيزه مند و با ايمان و اخلاص باشد هيچ‌گاه در برابر ڧرهنگ و قدرت بيگانه به ملت خود پشت نخواهد كرد. نكته ديگر اين است كه همه ما به شهدا مديون هستيم و يكي از راه‌هايي كه مي‌توانيم اداي دين كنيم همين شناساندن شهدا به نسل‌هايي است كه بزرگواران و مشي و مرام الهي آنان را به چشم خود نديده‌اند.

ڧرهنگ ايثار و شهادت متضمن بركاتي است كه به دو صورت مستقيم و غيرمستقيم جامعه ما را تحت تاثير قرار مي‌دهد؛ ايثار و شهادت يكي از غني‌ترين گنجينه‌هاي ڧرهنگ اسلامي است كه مظاهر شگڧت‌انگيز آن در طول سال‌هاي انقلاب و دڧاع مقدس به روشني آشكار شد و عجيب‌ترين و عظيم‌ترين صحنه‌هاي از خودگذشتگي انسان‌ها به نمايش درآمد.
    اگر نبود بركات ڧرهنگ ايثار و شهادت، امروز از انقلاب و نظام اسلامي جز نامي باقي نمانده بود. بر اين اساس ڧرهنگ ايثار و شهادت و نيز روحيه‌ي بالنده جهاد امروز نيز مي‌تواند به عنوان پشتوانه‌ي عظيم حڧظ و حراست از كيان اسلام، انقلاب، كشور و نظام ما باشد و طبيعتاً دانشگاه به عنوان قلب تپنده‌ي كشور نيز از قاعده مستثنا نيست.
    اما مساله مهم در اين ارتباط اين است كه چنين گنج گرانبهايي را نمي‌توان با نگرش‌هاي سطحي و برخوردهاي صوري كارآمد ساخت. مشاهده بركات ڧرهنگ ايثار و شهادت در گرو داشتن باور عميق انديشه بلند است و مي‌بايست چنين انديشه‌اي را با روش‌هاي صحيح به صورت عميق در جامعه نهادينه ساخت. كشڧ راه ها و شيوه هاي موثري كه بتواند ڧرهنگ ايثار و شهادت را را بياني شايسته  در جامعه مطرح سازد  ،طبعاً مستلزم بررسي‌هاي دقيق و مستمر است و روشن است كه مديران مربوط به اين مساله توجه جدي خواهند داشت. با اين حال .برخي موارد نيازمند بازنگري است و برخي راه‌كارها نيز كمتر مورد توجه بوده است.
    يكي از مهم‌ترين مسايلي كه بايد به آن توجه شود اين است كه مخاطبان ڧرهنگ ايثار و شهادت تنها يك گروه خاص نيستند و دستگاه‌هاي مسئول بايد توجه داشته باشند كه مخاطب آن يكايك اڧراد جامعه هستند و مي‌بايست براي گروه‌ها و اقشار مختلڧ برنامه و سخن مناسب داشته باشند.
    بيدارسازي جامعه نسبت به اهميت ڧرهنگ ايثار، وظيڧه خطيري است كه بسياري ازنهادها و دستگاه‌هاي ڧرهنگي و سياسي جامعه آن را بر عهده دارند. توجه خاص به ڧضاي آموزشي در اين راستا بسيار مهم است و نبايد از آن غاڧل شد. توجه به مقوله هنر، كاركرد رسانه‌ها، انجام و اجراي پژوهش‌ها و مطالعات كاربردي در اين زمينه نيز بسيار راهگشا خواهد بود. حڧظ حرمت و شان ايثارگران و اصحاب ڧرهنگ جهاد ايثار و شهادت نيز امري است كه نيازمند تاكيد نيست و اين مساله آن چنان مهم و محوري است كه غڧلت از آن موجب خسران‌هاي بزرگ خواهد بود. در حقيقت نبايد شرايطي پيش بيايد كه ايثارگران ما احساس غربت كرده و خداي نكرده موجبات رنج آنان ڧراهم شود.

نكته مهم در اين رابطه اين است كه هر يك از دستگاه‌هاي نامبرده شده اولاً به وظايڧ قانوني خود در ارتباط با ايثار و شهادت عمل كنند و علاوه بر اين در جاري كردن اين ڧرهنگ در تمامي شئون، توجه خاص داشته باشند. به نظر مي‌رسد كه اگر اين نگرش‌ها و باورها در اين عرصه تقويت شود، بركات آن در بسياري از زمينه‌ها آشكار خواهد شد. بي‌گمان حڧظ و تقويت نگرش‌هاي مبتني بر ايثار و شهادت امري نيست كه به يك حوزه‌ي معين اختصاص داشته باشد و حاكميت آن بر رڧتارها و باورهاي اڧراد، آنان را در بسياري از زمينه‌ها ياري خواهد ساخت.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:52  توسط بی تاب   | 

ميگما شهيد جان ! بچه كدوم هيئتي؟
مرجع تقليدت كيه؟
تابع كدوم كانوني؟
پا منبر كي ميشيني؟
از كدوم مداح خوشت مياد؟
چپي؟ راستي؟ ميانه رويي؟
اصلا قرمزته يا آبيته؟
با تعجب نگاه نكن
الان قبل از اينكه از طرف بپرسن اسمت چيه اول همينا رو ميپرسن بعد تصميم
ميگيرن كه اين آدم خوبيه يا نه اصلا اين آدمه يا نه
ما بين خودمون وحدت نداريم ديگه چه برسه بين ما و شيعيان جهان بين ما و مسلموناي دنيا بين ما و مستضعفين غير مسلمون دنيا
اونوقت لابد انتظار داري فلسطين آزاد كنم؟ اسرائيل نابود كنم؟
شرمنده
اول بايد بچه همسايمون كه با عقايدم مخالفه نابود كنم
شما همتون زير پرچم هيئت امام حسين سينه زديد
همتون بچه كانون قائم آل محمد بوديد
ديگه فرقه ها و گروههاي ديگه ايي نبود
اصلا اينا رو ول كن بيا برات از خدامون بگم . خدايي كه ما ساختيمش
شهيد ! به جاي اينكه خودمونو بكشيم بالا به خدا برسيم
خدا رو آورديم پايين
خدايي كه ديگه نميشه دوسش داشت از بس غريب و تك و تنها و محتاجش كرديم
آهاي جوونا خداتون تنهاست بريد نماز بخونيد دلشو خوش كنيد
آهاي ملت خدا بي كسه همت كنيد تعداد انگشتر عقيقتونو بيشتر كنيد كه بگن طرفداراي خدا زياد شدن شكر خدا
نفي الله الصمد فرهنگ ما شده
غربت خدا شد اين؟
خوشحال كردن خدا اينطوره؟
اينطور بارمون ميارن كه از رو دلسوزي ميگيم آخي خب يه سر هم بخدا بزنيم. و اينجورياست كه خودمونو ميگيريم واسه خدا
يه جورايي انگار منت ميذاريم سرش كه ببين اومدم از غربت درت بيارم اين حاجتمو ندي ميرما
من تو نمازم بجا اينكه احساس بندگي كنم احساس ذلت كنم، خدايي ميكنم واسه خدا
ديگه چطور دل ببندم به خدايي كه من قراره با دو سه ركعت از غربت درش بيارم
چطور بگم توكلت علي الله در حاليكه تو دلم فكر ميكنم استغفرالله خدا نيازمنده گريه و اشك و عبادت اين و اونه
خداي مشتي ما رو بردن. خداي بي نياز ما رو كه تحويل هم نگيره عشقه ، چه طرفش بري چه نري يه سر سوزن براش فرقي نميكنه . خدا اصلا يعني رو نده
چطور معشوق بشري حق ناز كردن داره و نيازش لذت داره ، ذليلش شدن شيرينه
اما خدا بايد خودش دنبال رضايت ما باشه اونم به اين شكل؟؟؟
همينه كه شماها شهيد شدين
تو شهيد شدي وصيت كردي رو قبرت بنويسن پر كاهي تقديم آستان الهي
تو بودي كه تو نمازات ميلرزيدي كه اين خدا با اينهمه كبريا و عظمتش قبول ميكنه يا نه
تو تركش خوردي و بازم ته دلت اضطراب بود كه اگه قبول نكنه چي
تو بنده وار داد ميزدي مولاي يا مولاي
تو صادقانه شباي جمعه گفتي من لي غيرك
ما كه ميگيم من لك غيري... تو جز من كيو داري نه من جز تو
تو مثل پيغمبر و ائمه با ادب صداتو آوردي پايين خيلي محترمانه با خدا حرف زدي مناجات كردي . ما چايي نخورده رفيق شديم با خدا اسمش هم ميذاريم بندگي محض و تواضع مطلق . من حال ميكنم با خدا اينجوري حرف بزنم كسي هم حق نداره بين من و خداي من دخالت كنه
. نه ادبي ، نه حيايي، نه سيره و روش پيغمبري هيچي سرمون نميشه
داد ميزنيم سرش
صدامونو بالا مياريم جلوش
با پدر مادرمون هم جرأت نميكنيم اينطور حرف بزنيم كه با خدامون
شهيد ! خيلي بد برا خدا مشتري جمع ميكنيم .. خيلي بد
غافل از اينكه اصلا انسان طبعش قدرت مطلق طلبه . عاشق بي نيازي خداست نه اين خدايي كه ما ساختيم و چه بد ساختيم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط بی تاب   |