تبليغاتX
در انتظار معجزه...

تانكني جاي قدم استوار پاي منه درطلب هيچ كار

اون روز توی میدون منیریه تهران برای سالگرد شهدا مراسم گرفته بودن که گروه موزیک ارتش شروع کرد به نواختن مارش کوبنده عملیات.
ناگهان یکی از بچه ها دوید طرفم و دستم رو گرفت و گفت که کمکش کنم.
سه چهارتایی یک نفر رو که همسن و سال خودم بود، از روی صندلی برداشتیم و بردیم داخل یه اتاق دیگه. افتاد روی زمین و من مات و مبهوت مونده بودم که چی شده. پنج شش نفری ریختیم روش تا خودش رو این ور و اون ور نکوبه و نزنه.
کمی که آروم شد شروع کرد به حرف زدن.
سریع ضبط رو درآوردم و بردم دم دهنش.
45 دقیقه تمام، آخرین صحنه هایی رو که هنگام مجروحیت و موجی شدن در شلمچه دیده بود، مثل یه نمایش رادیویی اجرا کرد. اون قدر سفت دندوناشو بهم می فشرد که نزدیک بود فکش خورد بشه.
قشنگ مثل نمایش حرف می زد. آروم حرکت می کرد، داد می زد، می دوید و نفس نفس می زد و ...
بعد از 45 دقیقه، یه دفعه فریاد بلند "یامهدی" زد و همه مارو پرت کرد.
کم کم حالش جا اومد. تعجب می کرد چرا ما دورش نشستیم.
رفیقش می گفت:
صبح توی اتوبوس حالش این جوری شد، ملت در می رفتن. هی می گفتم بیایین کمک این خطری نداره، کسی نیومد جلو.
بازم رفیقش می گفت:
روزی سه بار این جوری میشه، از همه بدتر وقتیه که توی خونه حالش بد میشه. مدام خودش رو می زنه به در و دیوار، داد میزنه، ولی هیچکس نیست کمکش کنه. تازه، دو تا دختر کوچیک داره که در میرن بغل مامانشون و فقط گریه میکنن و می پرسن:
"مامان ... چرا بابا خودشو میزنه؟"
و اون همچنان در همین تهران زندگی می کنه و با هر بار موجی شدن فقط زورش به خودش می رسه و با دو دوست صمیمیش که توی شلمچه با شلیک مستقیم تانک شهید شدن، حرف میزنه.
***
وقتی این نوار رو برای خدابیامرز "ابوالفضل سپهر" گذاشتم، اون فقط گریه کرد و بعدش این شعر قشنگ رو سرود.
بعدها نوار رو به خانم "رخشان بنی اعتماد" دادم که نتیجه اش شد "اسماعیل" در فیلم "گیلانه" که اگر ندیدید، حتما ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:35  توسط بی تاب   | 

من در سنگر هستم. دراين خانه محقّر. در اين خانه فرياد و سكوت، فرياد عشق و سكوت، در اين سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در اين خانه ساكن و پرجوش و خروش. سكون در كنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت، خانه نمناك و شيرين ، كوچكى قبر و عظمت آسمان.

 

امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشكوهى! چه شب با شكوهى است! من به ياد انس على ابن ابيطالب با تاريكى شب و تنهايى او مى‿افتم. او با اين آسمان پرستاره سخن مى‿گفت. سر در چاه نخلستان مى‿كرد و مى‿گريست. در همين تاريكى شب على برمى‿خاست و به نخلستان مى‿رفت. فاطمه وضو مى‿گرفت، پيامبر به سجده مى‿رفت و حسن و حسين به عبادت مى‿پرداختند.

 

اين خانه كوچك است،اين سنگر، اين گودى در دل زمين، اين گونى‿هاى بر هم تكيه داده شده پر از حرف است، فرياد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلويم را گرفته، قطرات اشكم هديه‿تان باد. تنهايى عميق‿ترين لحظات زندگى يك انسان است.

 

خدايا اين خانه‿كوچك را براى من مبارك گردان؛ در اين چند روز با خاك انس گرفته‿ام، بوى خاك گرفته‿ام. حال مى‿فهمم كه على ابن ابيطالب چگونه مى‿فرمايد: سجده‿هاى نماز، حركت اوّل خم شدن روى مهر، اين معنا را مى‿دهد كه خاك بوده‿ايم، حركت دوّم اين معنا را دارد كه از خاك برخاسته‿ايم، متولّد شديم. حركت سوّم رفتن دوباره به خاك به اين معناست كه دوباره به خاك برمى‿گرديم مرگ. و حركت چهارم به اين معناست كه دوباره زنده مى‿شويم. حيات قيامت

 

امّا در اين سنگر هميشه در كنار اين خاكيم و خاك پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‿گويم. راستى چه خوب است از اين فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم. آيات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد شعار زندگى كنم. باشد تا اين دل پر هيجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با اين براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

 

آيات جهاد را، شهادت، تقوى، ايمان، ايثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پيدا كنم و سنگر كلاس درسم باشد و ميعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه اميدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بيشتر قرآن خواهم خواند.

 

در اين خانه كوچك كه انتخاب كردم، روزها لحظات به گونه‿اى مى‿گذرد و شبها به گونه‿اى ديگر، روزها در تنهايى با خود سخن مى‿گويم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى كه اسلحه را بر دوش دارم به فكر ذوالفقار مى‿افتم؛ به فكر دست ابوذر مى‿افتم و دست پر توان او .... خدايا اين اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشيرها نزديك بگردان. گاهى اين تصوّر غلط به ذهنم مى‿آيد كه در يك تكرار به سر مى‿برم. يكنواختى و عادت را احساس مى‿كنم.

 

امّا زندگى در اين خانه كوچك كه يك قلب پرتپش است؛ يك دل خاكى است در زمين خدا، در متن پاكى نمى‿تواند تكرار پذير باشد؛ زيراكه لحظاتى با خدا سخن مى‿گويم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‿انديشم و زمانى به خمينى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپيمايى‿ها و زمانى لحظه‿اى هم. .. آرى ... تنهايى موهبتى است الهى و در تنهايى مى‿توان به خدا رسيد.

 

روزها به فكر سربازان صدر اسلام و حماسه‿هاى آنها مى‿افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خيبر،تبوك و....آنها چگونه جهاد كردند و ما چگونه مى‿توانيم به آنها نزديك شويم. در اين انديشه‿ام كه قرآن درباره ياران پيامبر سخن مى‿گويد:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:48  توسط بی تاب   |