تبليغاتX
در انتظار معجزه...

تانكني جاي قدم استوار پاي منه درطلب هيچ كار
مدير كل دفتر مطالعات و تحقيقات سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران كشور گفت: بالغ بر ‪ ۷۰۰‬طرح تحقيقاتي در راستاي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت در سطح كشور اجرا شده است.

به گزارش روز پنجشنبه روابط عمومي سازمان بنياد شهيد و امورايثارگران خراسان رضوي ،جليل صفري افزود: از اين تعداد، ‪ ۹۵‬طرح تحقيقاتي در موضوعات ياد شده طي سال جاري به اجرا درآمده است.

وي اظهار داشت : اين طرحهاي تحقيقاتي توسط كارشناسان و مسوولان ذيربط بنياد و محققان و اساتيد دانشگاه‌ها در استانهاي مختلف سراسر كشور انجام شده است.

او گفت: اين سري اقدامات در راستاي طرح فرهنگ "اعلام" شهدا در سطح كشور در حال انجام است و سال آينده مجموعه اطلاعات درزمينه همه شهداي دفاع مقدس جمع آوري و در قالب فرهنگنامه‌هايي منتشر خواهد شد.

مدير كل دفتر مطالعات و تحقيقات سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران كشور افزود: طرح ياد شده در مرحله اول براي همه شهداي دوران دفاع مقدس تهيه و در مراحل بعدي شهداي انقلاب اسلامي و شهداي بعد از جنگ تحميلي را در بر مي‌گيرد.

صفري اظهار داشت: سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران توجه جدي به‌مقوله پژوهش دارد و انجام طرح پژوهشي فرهنگي "اعلام" بتدريج براي ساير اقشار ايثارگران شامل جانبازان و آزادگان نيز در آينده نزديك آغاز مي‌شود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:30  توسط بی تاب   | 

گاهي وقتها روزهايي در زندگي هست كه هر چند كوتاه...

روزهايي هست كه اگر به تعداد روزهاي عمرت تقسيم شود عددش به صفر ميل ميكند، اما آنقدر عرضشان زياد است كه كسي نظر به طول كوتاهشان نمي اندازد...

امروز كه دلتنگ رفتني و دلتنگ ديدن رفتگان، ديروز كه از خاطره هاي رفتگان ميگفتي ...

و پريروز كه دلتنگ بسيار شده بودي من نمي دانستم با كدام سخن بايد كه تو را آرام كرد، و من خود از تو ناآرامتر ميشدم، ناآراميت قطره به قطره در جانم ميريخت

ياد آن صبحي افتادم كه بوي بهار تازه آمده با بوي نم خاك رس در مشامم پيچيده بود و مرا بي تاب معنايي كرده بود كه هيچ نمي دانستم كه چيست، دلتنگيهايت هر بار بيشتر مرا به ياد آن جايگاه ها كه به اندازه ي نيم متر در زمين كنده بودند و محل سجده عشق بود و رويش نوشته بودند دو ركعت نماز عشق مي اندازد، ياد آن ناله هايي كه شنيده بودم و رفته بودم به سمتشان، ديده بودم مرد ريز نقشي را كه نماز عشق ميخواند و سجده عشق به حا ميآورد و هاي هاي گريه ميكند...

نمي دانستم چرا؟! درك نمي كردم براي چه! اما مي دانستم كه چيزي بايد باشد كه من نمي دانم، 5 روز تمام كارم اين بود كه رد او را ميان سجده گاه هاي عشق بزنم و گوش فرا دهم به گريه هاي عاشقانه اش، به ذجه هاي پر دردش و به اعتراضهاي مظلومانه اش...

تا روز آخر پيش نرفته بودم، براي چند نفري خاطره گفته بود، من با واسطه از خاطره هايش خبر دار بودم، وقت رفتن براي خداحافظي كه نزديك شدم، گفتم از ما راضي باشيد، حرفي زد كه هنوز وقتي تن صداي مظلومش را به ياد ميآورم دلم آتش ميگيرد، گفت همه مي آيند و ميروند،‌دعا كنيد من شهيد شوم، بغض گلويم را گرفت، شهادت چه بود كه اينطور از شنيدن نامش منقلب شده بودم و اشك چشمانم جاري شده بود، خود نيز نمي دانستم، سكوت كردم، پاسخي ندادم...

اما امروز كه دوبار خاطره را به خاطر آوردم پاسخي يافتم براي دل تنگ و تنها مانده اش...

او مانده است كه يادگار باشد، مثل بانويش زينب، مثل آقايش سجاد، مثل همه ي آنها كه ماندند و دفاع كردند، مثل همه ي آنها كه بايد مي ماندند و عشق ورزيدن را مرور ميكردند، مثل همه ي آنها كه خدا دستچين كرده بود براي پيام آوري، دلتان تنگ نشود، بغضتان نگيرد، شما خيلي مرد تر از شير مرداني هستيد كه رفتند، شما ده فرمان موسي به دست داريد، قرآن محمد، كتاب عيسي، نوح و ابراهيم، شما پيام آور اهوراي زرتشتيد، شما يك دنيا از نقاشيهاي ماني را در چشم نگاشته ايد، شما پيام آوريد، ماندنتان لطف حق تعالي به ما بوده است، ماندنتان يعني آنكه شما برگزيده ايد، بد است آدم هم صنف زينب كبري باشد؟! بد است آدم در صف مردان سجاد كربلا باشد؟!

من كه گمان بد بودن ندارم از اين مجال...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط بی تاب   | 

با من سخن بگو دوكوهه

اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگويم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجيها را در خود جاي ميداد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نميپرسدي كه دوكوهه كجاست چرا كه جواب گفتن به اين سوال بدين سادگيها ممكن نيست. كاش تو خود در دوكوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود. اگر آنچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوكوهه ميآمدي.

 

دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است با بسيجيها و از آنها روح گرفته است روحي جاودانه.

 

يك بار ديگر! سلام دوكوهه

 

قطارها ديگر در دوكوهه نميايستند و بسيجيها از آن بيرون نميريزند. قطارها دوكوهه را فراموش كردهاند. اما شهداء انسي دارند با دوكوهه كه مپرس.

 

ميگويي نه؟ از حوض روبروي حسينيه حاج همت بپرس كه همه شهداي دوكوهه با آب آن وضو ساختهاند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايي هست كه به ياد شهدا روييدهاند اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كني كه به سبب تابلوهاست. من چه بگويم اينها سخناني نيست كه بتوان گفت. تو خودت بايد دريابي وگرنه چه جاي سخن؟

 

اي دوكوهه، تو را با خدا چه عهدي بود كه از اين كرامت برخوردار شدي و خاك زمين تو سجدهگاه ياران خميني شد؟ و حال چه ميكني در فراق پيشانيهايشان كه سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهاي عاشقانه؟

سكوت كرده و دم برنميآورد. ما كه ميدانيم زمان بستر جاري عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامي آنچه در زمان حدوث مييابد باقي است. پس از حسينية حاج همت بخواه كه مهر سكوت را از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.

 

حسينيه حاج همّت قلب دوكوهه است حيات دوكوهه از اينجا آغاز ميشد و به همين جا باز ميگشت. وقتي انسان عزادار است. قلب بيش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب ميآموزند دوكوهه قطعهاي از خاك كربلا است، اما در اين ميان حسينيه را قدري ديگر است. كسي ميگفت: كاش حسينيه را زباني بود تا با ما بگويد از آن سري كه ميان او و كربلاست گفتم حسينيه را آن زبان هست. كو محرم اسرار؟ دوكوهه، خاك و آب و در و ديوارهايش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است كه اكنون در اين روزهاي تنهايي جايي مغمومتر از آن نمييابي. دوكوهه مغموم است و در انتظار قيامت دلش براي شهدا تنگ شده است.

 

عالم محضر شهداست اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلأ ظاهري خود را نبازد؟

 

زمان ميگذرد و مكان‿ها خروجي شكستند اما حقايق باقي هستند. شهيد حاجيپور زنده است من و تو مردهايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند.

 

كاش ما درخيل منتظران شهادت باشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط بی تاب   |