تبليغاتX
در انتظار معجزه...

تانكني جاي قدم استوار پاي منه درطلب هيچ كار

حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی به مدت دو ساعت از بخشهای مختلف نمایشگاه بین المللی قرآن کریم در مصلای امام خمینی تهران بازدید کردند.

در این بازدید که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز حضور داشت ایشان ضمن بازدید از بخشهای مربوط به ناشران قرآنی، تحقیقات و پایان نامه های قرآنی، ترجمه قرآن کریم به زبانهای مختلف، نرم افزارهای قرآنی و دینی به ویژه برای کودکان و نوجوانان، داستانهای قرآنی، سریالهای دینی و قرآنی، پایگاههای اطلاع رسانی قرآنی، آثار هنری و صنایع دستی قرآنی و غرفه ویژه پیامبر اعظم (ص) از نزدیک با ناشران و صاحبان غرفه ها گفتگو کردند و در جریان فعالیتهای قرآنی در بخشهای مختلف قرار گرفتند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 13:6  توسط بی تاب   | 

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

 چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟

جوانم كجاست؟

دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛ گلوله‌اي از دوشيكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:

-  سر كجا افتاده است؟

- كدام زن صيحه مي‌كشد؟

- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟

- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟

- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟

- كدام گريبان پاره مي‌شود؟

- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟

- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟

يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران – دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:

- كدام تن مي‌سوزد؟

- كدام سر مي‌پرد؟

- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟

- چگونه بايد آنها را غسل داد؟

- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟

- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟

- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟

- كدام مسئله را حل مي‌كني؟

- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟

- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟

- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟

از خيال.

از كتاب.

از لقب شامخ دكتر.

يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.

- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟

در رسيدن اتوبوس.

دير رسيدن سر كلاس.

نمره A گرفتن.

- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟

به مدرك.

به ماشين.

به قبول شدن در دوره فوق دكترا.

آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

 

والسلام

 

نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:15  توسط بی تاب   | 

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشومی خوردن

تمامی بچه ها

 

اتل متل یه دختر

دردونه باباش بود

بابا هر کجا که می رفت

دخترش هم باهاش بود

 

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته بچه ها :

بابا چه مهربون بود

 

یه روز آفتابی

بابا رو تنها گذاشتن

عازم جبهه ها شد

دختر و جا گذاشتن

 

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

 

چه لحظه سختی بود

اون لحظه رفتنش

ولی بدتر ازاون بود

لحظه برگشتنش

 

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونکه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

 

زهرا به او سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

 

خاک کفش بابا را

سرمه توچشاش کرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش کرد

 

 

زهرا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

 

اتل متل یه بابا

 یه مرد بی ادعا

براش دل می سوزونن

تمامی بچه ها

 

 

زهرا به فکر باباست

بابا توفکر زهرا

گاهی به فکر دیروز

گاهی به فکر فردا

 

یه روز می گفت :

دوست دارم

عروسیتوببینم

ولی حالا دخترش

می گه به پات می شینم

 

می گفت : برات بهترین

عروسی رو می گیرم

ولی حالا می شنوه

تا خوب نشی نمی رم

 

 

وقت غذا که می شه

سرنگ را بر می داره

یک زرده تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

 

گوشه ی لپ بابا

سرنگ رو می فشاره

برای اشک چشمش

هی بهونه میاره

 

هرشب وقتی بابا رو

می خوابونه توی جاش

با کلی اندوه وغم

می ره سر کتاباش

 

حافظ رو بر می داره

راه گلوش می گیره

قسم می دهد حافظو

خواجه بابام نمیره

 

اون شب که ازخستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شبی ، چه خواب

قشنگی رو دیده بود.

 

 

توخواب دیدش

تو یک باغ

تو یک باغ پرازگل

پراز گل وشقایق

میون رودی بزرگ

 

نشسته بود تو قایق

یه خرده اون طرف تر

میان دشت وصحرا

جایی از اینجا بهتر.....

 

بابام سوار اسبه

مگه میشه محاله ....

بابا به آسمون رفت

حالا دیگه خوشحاله ....

 

 

 

                                                                  ابوالفضل سپهر

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 16:33  توسط بی تاب   |